X
تبلیغات
مها10
جمعه یکم فروردین 1393
بهارنامه

مگر می شود "بهار" باشد و در چنین رستخیزی،هیچ در اینجا،خانه ام،ننگارم!!

آنها که خوب تر مرا می شناسند،بهتر می دانند که بهار برایم چقدر با مابقی فصل ها متمایز است،نه برای من، اصلا" برای خدا هم متمایز است،مطمئنم که او نیز در بهار مهربان تر است،حوصله اش بیشتر است،تحمل گناه برایش آسان تر است،نگاه عطوفت بارش پر رنگ تر،عشقش عمیق تر،هنر دوست تر،زیبا شناس تر،دوست دار تر،معمار تر،اصلا جورِ دیگر خدایی است خدای بهار...(نعوذبا...بی شک تمامی صفات در خداوند لایتغیر،تام،و یکسان است،در نگارش ادبی مناقشه نیست)

حداقل این است که رابطه ام با "او" در  بهار جورِ دیگری است،اما به نظر نمیرسد منِ بی حوصله در پاییز که سال هاست در دامِ شومش،پاک می سوزم و خاکستر می شوم وکسی را ندارم که بر سرش داد زنم،فریاد زنم و صدایم را بشنود و سرزنشم کند،ملامتم کند،حتی اذیتم کند و حرف هایم را،کار هایم را،نقص هایم را،خظا هایم را،به رخم بکشد وخجالتم دهد،یک شبه اینگونه در بهار تغییر یابم...

آری،درست گفت، "او" نیز در بهار،مهربان تر از همیشه است،خب حق دارد دیگر،خاطره های خوش،آدمی را نیز خوش می دارد،و چه خاطره ای نیکو تر از آفرینشِ آنکه چون آفریدش به خود "آفرین" گفت.

ذره ای شک ندارم،که فصل آفرینش،بهار است، و این بوی خوش آفرینش است که سخت مرا و "او" را مدهوش ساخته است...

شک ندارم که همین روز ها بود و بارانی بهاری زده بود و خداوند نیز سخت از بوی نمِ خاک مدهوش،که دستی به گِل برد و کمی پیچ و تابش داد و بعد هم قوسی و بعد هم...

شک ندارم که این روزها برایش یاد آور ِشیطنت های فرشته هایش است،فرشنگانی که شاید تا آن روز دوست داشتنی ترین ها در اطرافش بودند...فرشتگانی خوب که از روی حُب زیاد به خداوند، برخی از آدم ها را نصف و نیمه و نیمه کاره بیرون می دادند!!!

درست است،او بسیار مهربان تر است با من در بهار،خاطرات خوش،تمام وجودش را فراگرفته است...

بهار نیز برای من یادآور "فرشته" بودنم است،یادآور فردوس برین،یادآور بهشت،یادآور جایگاه حقیقیم،یاد آور آشیانم در دل شاخسارهای طوبی،در قصر بر افراشته از عشق و ایمان،یاد آور جویبارهای شیر و عسل روان در زیر قصر هایی که بنایشان فقط عشق است و ایمان، و نه گچ و سیمان!

بهار برایم یادآور این است که ای انسان تو را برای زندگی جاودان در زمین نیافریدیم،پس در زمین آلوده ذوب مشو!


پی نوشت دارد این پست:

+سال نو را به تمامی دوستان عزیز مجازیم تبریک عرض می کنم.

+برای همه دوستان آرزومندم که حاجت دلهایشان در سال جدید با حکمت پروردگار،یکی باشد...

+انشاا... که ایام در سال جدید به کام تمامی دوستان عزیز مجازیم باشد...

+حلال بفرمایید،هر آنچه را که از حقیر در سالی که گذشت،ناپسند یافتید.

نکته: اینجا،مها10،اولین خانه مجازیم، و دوستانی که در آن دارم،بسیار برایم مهم است،چرا که شدیدا" به «والسابقون السابقون اولئک المقربون» ایمان دارم.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 21:46     

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392
هفته وحدت

هفته وحدت برایم بسیار مهم است...

احساس می کنم یکی از بزرگترین ارزشهای متعالی است که بی شک می توان "جمهوری اسلامی را صادر کننده آن دانست..."

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 20:4     

سه شنبه بیست و یکم آبان 1392
دگر نوشت

نمی دانم چرا

میان این همه اتفاق؛

"تو" را...

طوری عجیب؛

جدی گرفته ام!


پی نوشن دارد این پست:

+برای مخاطبانم:این "تو" آن "او" ی نوشته های سابقم نیست!

+نمی دانم نامش را شعر می گذارید یا هر چیزِ دیگر اما می دانم از سهیل ملکی است(خرده نگیرید،از سرقت ادبی دل خوشی نداریم)

+سختی تحمل چنین ایامی سخت،جای خودش،داغ تنهایی و جا ماندن از دوستان سفر کرده به شهر خون و جنون و عشق نیز سخت کلافه ام کرده است،آن شب با خود اندیشیدم که گویی تعبدی است که همه بروند و تو بمانی و چشمانت در حسرتی لاینوصف،اینگونه تر شود.

+این روزها جنگ با خود و زمان برایم سخت تر شده است...،با این همه گرفتاری های سخت این روزهایم و عدم تواناییم در مدیریت زمان(چون همیشه) نمی دانم چرا کلاس های موسسه ی طلوع برایم اینقدر مهم است."مسلم است می دانید که "تو" موسسه طلوع نیست"

+گاهی فکر می کنم بیان برخی چیزها، عمق و معنای فاتر آن چیز را "پست" می کند،همانند "تسلیت" چنین ایامی که نه انسان بلکه تمام ذرات سازنده این جهان در چنین ایامی محزون است...

+چقدر شمارشِ واژهِ "سخت" در این پی نوشت ،سخت است،گواهِ سختیِ احوالاتِ این روزهایم است.

+دعایم کنید

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 19:50     

سه شنبه دوازدهم شهریور 1392
خدایم

راستش را بخواهی این اولین پستی است که نه کاغذ آماده دارد و نه خودکار،نه چای بابونه برای بهتر نوشتن و نه ...!

آخر خوب می دانی که چقدر مها10 و آنچه در آن یافت می شود برایم مهم تر است،مهم تر از خیلی چیزها و حتی شاید مهمتر از "او" که آن روزها آنقدر مهم بود...

اما این نوشته شاید بی مقدمه ترین نوشته ی این روزهایم باشد

من بودم و صفحه کلیدی که روزها است جمله ها نوشته است و صفحه ها نگاشته است،اما دریغ از حتی یک کلمه...

می دانی چه چیز را کلمه می دانم!

فاصله های بین کلمات خدا نوشت های ملیکا نیز حتی برایم کلمه بود...

اما این روزها حتی خبری از آن فاصله ها هم در نوشته هایم نبود!

نیکا گفته بود که رفته ام تا تولد سال دیگرم...

آری،راست می گفت رفته ام اما رفتنم در "تیر" امسال نبود،خوب می دانی و خوب می دانم که کدام تیر رفتم و کدام تیر دیگر هیچ بویی از آن" من" سابق حتی برای خودم هم نیامد...

فکر می کنم دیشب بود،نه دیشب تر از دیشب بود که سروش را در خواب دیدم،خوب یادم است که خسته بودم آن شب،آنچنان که فقط شامی خوردم و آن هم نصفه و نیمه و بدون مطالعه و مقدماتِ خواب به خواب رفتم...

سروش می خندید،آنچنان که گویی چون نوزادی است که بعد از ساعت ها گریه،لبخندی بر لبانش سبز شده است...

لبخندی از ژرفای وجود...

می خندید و می خندید و می مخندید

لبخندش و عده ام می داد،می دانی،گویی حرف می زد،اما از همان جنس لبخند هایی بود که سجاد گاه گاهی که محزون می شد بر لبهایش می دیدم...

اما نه،با آن هم فرق داشت...

سروش می خندید...

وعده داشت لبخندش،چون همیشه...

همیشه امید داشت نگاهش ،صدایش ، بودنش، ...

باز هم آنگونه بود.

صبح که بیدار شدم خسته بودم،شده است ساعت های بخوابی و بیدار شوی،احساس کنی حتی از قبل از خوابت هم خسته تری؟

آنگونه خسته بودم! 

اما این دست نوشت برای توست...

نوشته ای در آن خستگی صبح دم...

نوشته ای بدون حتی لحظه ای تعمق،نوشته ای بر خلاف سایرقلم فرسایی های اینجایم...

نوشته ای بی مقدمه،نوشته ای بدون ساعت ها قدم زدن،نوشته ای بدون چای،نوشته ای بدون کاغذ سفید اما کاهی،نوشته ای بدون میزی تمیز،نوشته ای بدون خودکار روان نویس مخصوص نوشته های مها10،نوشته ای بدون این همه تکرار...

این نوشته برای توست...

تویی که بدون همه اینهایی که من برای نوشتن هایم ،نوشته ام،مرا نوشته ای...

برای تویی که خوب می دانی هیچگاه جز دل جایی از تو نگفته و جایی از تو ننوشته ام...

چرا برایت نوشته ام،اما برای آنکه آنطور که من می خواهم بشناسیم و نه آنطور که شناساندیم.

تویی که آرزومندانه تنها بودن با تو را بارها به تصویر کشیدم...

تویی که خوب یادت است هرجا که تردید و درنگی بود تو را به میدان کشیدم...

تویی که تنهایی را برایم تنهایی کرده بودی

تویی که معنای فاتر تنهایی را آنگونه که شایسته است  به من شناسانده بودی...

تویی که اندیشنیدن را آنگونه که می خواستم به من آموخته بودی...

چند روز و چند هفته و چند ماهی و شاید چند سالی است که تنهایم نیز دیگر آن تنهایی سابق نیست...

آخر تو آنگونه که باید نیستی دیگر...

وقت هایی است  این روزها که حتی می ترسم تلفنم را نیز جواب دهم،آخر باید صدایم را عوض کنم و من این روزها حوصله شاد کردن صدایم را بی تو ندارم.

نمی دانم من عوض شدم یا تو...

ولی مسلم این است که یا من عوض شده ام یا تو...

که اینگونه با هم غریبه گشته ایم.

یادت است آن روزها که شبها،ساعت ها نه در نماز بلکه بروی تختم و زیر ملحفه ی سپیدم  ساعت ها به صحبت با هم می نشستیم...

یادت است است چله می گرفتیم و دخیل می بستم تو وعده می دادی و من اطمینان...

یادت است بازی های کودکیم را و آخرش،این من بودم که همیشه جر می زدم ،اما توقهر نمی کردی،تو معشوق بودی،اما معشوقی که هیچگاه فراغ عاشق را تحملش نبود...

تو سراسر ناز و کرشمه بودی اما طنازی که هیچگاه بیشتر از طاقت عاشقش طنازی نمی کرد...

یادت است امتحاناتم را از کودکی،"افوض امری..." را یادت است...

یادت است گاهی فریاد می زدم از جهل  و تو عاشقانه نگاهم می کردی و بعد از آرام شدنم لبخندی می زدی که وانمود کنی همه چیز فراموشم شده است...

یادت است  آن روز که گفتم می دانم این اراده توست و مورد وفاق تو و تو این را برایم خواستی ولی در دل خوب می دانستم که تو به هیچ عنوان راضی به انجامش نبودی ،اما چون همیشه تنهایم نگذاشتی...

یادت است تنهایم گذاشتند و همه چیز را بر سر تو خراب کردم که چرا آن روز جلویم را نگرفتی!

یادت است گریه هایم با هق هق بر سر نماز و  ترس باطل شدن نماز هایم را...

آری یادت است است،آخر تو که فراموش نمی کنی این ها را،این منم که آن همه خاطراتمان را فراموش کرده ام که امروز اینگونه با تو بیگانه گشته ام...

خدایا؛ولی می خواهم فراموش کنی...آری فراموش کنی غریبگی این روزهایم را،می خواهم همان خدایی باشی برایم که در مقابل فرشتگانت چون کودکی معصوم،اسماء را به من آموختی و بعد آنها را گفتی که اسماء را بگوی و آنها را عاجز کردی و من را عزیز...

من خدای رجاء کودکیم را می خواهم،من تو را می خواهم،آنگونه که تو مرا می خواهی و نه آنگونه که دیگران برای خواستنت مرا آموخته اند...

دلم مهربان خدای کودکیم را می خواهد و می دانم که تو همین نزدیکی  هستی و این منم،سید حسینت که تو را فرا می خوانم مگر خودت نگفتی که:

"و چون بندگانم از تو درباره من بپرسند،بگو من  نزدکیم و دعای دعا کننده را وقتیکه دعا کند قبول می کنم"(1)

پس خدایم،می دانم که خلف وعده نمی کنی،نه برای اینکه اینگونه گفته اند و گفته ای،نه،چون خود به چشم وعده دادن و وعده گذاریت را دیده ام...

و خلف و عده از چنین وعده گذاری نه بعید است بلکه در محتملات نیز نمی گنجد...

خدایا،هر سدی که تو را با من غریبه ساخته است،نه،مرا اینگونه با تو غریبه ساخته است،بشکن...

غرورم هم به درک...

نزد تو که هیچ غروری نیست برایم چرا که خوب می دانی احوالم،اما اگر خرده غرور و آبرویی نزد دیگرانت بر من است آن هم بشکن، فقط:

قبولم کن!


1-آیه 186،سوره ی مبارکه بقره

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 11:50     

چهارشنبه پنجم تیر 1392
امروز،پنجم تیرماه،تولدم

خوب است که در ابتدا  یعنی اینجایی که آغازی است برای  شروع و یا شاید پایانی است برای آن و به هر ترتیبب در ابتدایی است که خود نیز نمی دانم شروعی است برایم و یا پایان،یاد آور شوم که  آنها که مرا می خوانند و از خواندنشان مرا می شناسند آنگونه که تاکنون خوانده اند در این مطلب نیز بشناسندم و نه آنگونه که می خوانند و آنها که جور دیگری مرا می شناسند از شناخت خود عدول کرده و آنگونه که می خوانند مرا بشناسند...

امروز پنجم تیرماه است،واین مطلب از آن دسته از  خود نوشت هایی است که نه من آن را برای خود نوشته ام بلکه این خود است که برای من نوشته است،مخاطبانم خوب "خود" و "من" را از هم تمیز میدهند،اما چه میگویم این مطلب که دیگر مخاطب نمی طلبد ،مطلبی که "خود" برای "من" بنویسد،مخاطبش فقط تویی!

این(؟) را بارها برخود زمزمه اش کرده ام،اصلا" گویی تمام این روزهایی که اندیشه هایم را نیز چون مها 10 تعطیل کرده ام ،دلیلش "این" بوده است... و از آنگونه از "این" هایی است که هیچگاه قرار نیست کسی بداند و آن را بخواند،آخر خود خالص است دیگر... خود خالص یک شاعره و نه شاعر...

امروز پنجم تیر ماه است و امروز است که خوب می فهمم که یکسال چه تلخ بر من گذشته است،نه تلخ که بگویم اتفاقی خاص یا پیش آمدی ناگوار خاطرم را مخدوش ساخته،نه هرگز،بر عکس که نبود چنین اتفاقی است که اینگونه مرا امروز یعنی در سالروز تولدم مغموم ساخته است، می دانی اصلا" گویی اتفاقات ناگوار را دوست دارم،دوست دارم سختی را ،رنج را،غم را،قصه را، درد را،بی تابی را،استرس را،مشکل را،ترس را و  هرچیزی که امید تمام شدنش را بیشتر از تمام شدنش دوست دارم،می دانی ایگونه می اندیشم که اگر سختی نیست پس همین است و همین لایتغیر بودن و همین بودنش را دوست ندارم،ترس به جانم می اندازد! 

+چند سالم شده است؟چند سال گذشته است از آن روز؟پیر شده ام! هنوزجوانم! این روزها کودکتر شده ام!به صورتم می آیید چنین سنی؟چه به دست آورده ام؟مدرکم چیست؟چقدر پس انداز کرده ام در این سالها؟ازدواج،ازدواج نکرده ام!خانه دارم؟ماشین چه؟چه می شود آینده ام!مو های سرم دارد کم می شود! چه کنم قبل از28 سالگی دکترایم را گرفته باشم؟میرسم آیا؟باید بروم  یا بمانم؟ پدرم چه،مادر را چگونه ترک گویم؟مگر می شود؟آیا اینجا می توان کار کرد؟آیا اصلا" بعد از اتمام تحصیلاتم کار برایم فراهم می شود؟اوضاع اقتصادی جامعه چه می شود!!!سنم بالا می رود...وای که دارم پیر می شوم!!!

چقدر بدم می آید نه نه بدم نمی آید، اصلا" متنفرم از این تفکرات =لاینحلی که گویی واژه ی تولد با آنها آمیخته است...گویی تولد باید مجالی باشد برای فکر کردن به آینده و مروری بر گذشته،چقدر بدم می آید از آنها که خود را ملزم به چنین افکاری می دانند و ساعت ها می نشینند و فکر می کنند که چه میشود و چه باید کرد و اسمش را هم آینده نگری می گذارند،وبعد که می پرسی چه می کنی ؟می گوید به آینده فکر می کنم و برنامه ای برای خود می گذارم تا... و بعد هم می پرسی که آیا نتیجه گرفته ای؟ که با غروری لاینوصف  و لحنی مطمئن می گوید اگر می خواهی بنشین تا برنامه ام را برایت بگویم و آن زمانی است که صبرم دیگر یاریم نمی کند و دوست دارم...

امروز پنجم تیر ماه است و من هستم و خاطرات دیروز هایم،امروز دوست دارم فقط "من" باشد و "خود" و نه دیگری ،چقدر بد است که تولد باید شلوغ باشد و دور هم  بود،شاد بود شاد زیست،رها بود "رهایی" کرد،چقدر بودن با خاطرات خوش تر است برای کسی که می خواهد امروزش را خودش باشد...دیشب یاد داشتهای گذشته ام را در چنین ساعاتی مرور می کردم،نمی دانم چرا از تغییر عمیق در اندیشه ام همیشه  اینگونه می ترسیدم!هنوز هم آنگونه هستم ،دوست ندارم به عقاید گذشته ام لبخند بزنم و بگویم چه دگم می اندیشیدم آن روزها...برعکس خیلی ها که تغییر مثبت در اندیشه هایشان را سخت دوست می  دارند،دوست ندارم بگویم واقعا" آن روزها اینگونه  فکر می کردم و امروز....

اما چه حاجت، انسان است دیگر "بزرگ" می شود

جالب است این یاداشتها  خیلی....

می دانی !

برخی روزهایش خوش است و برخی دیگر ماتم زده و رنجور....

برخی پر از آرزوست و برخی فقط شکراست و سرور

برخی قول است به خودم و برخی نتوانستن و شرمگینی  نزد خودم

برخی محبت است و برخی نفرت...

برخی شعار است و برخی هم شاید شعور

برخی...

زیاد است از این برخی ها در یادداشت هایم که تا امروز به  هیچ کس و هیچ جا بازگو نشده است...

اما نکته ای برایم جالب است در یادداشت هایم و آن اینکه آرزوهایم بزرگ و کوچک شده است،یعتی با بزرگ شدنم در سالی لزوما" آرزوهایم بزرگ نشده است،جالب است،نه؟

با مطالعه ی یادداشت هایم و رسیدن به امروز فهمیدم چقدر ثبات را دوست دارم ،برعکس ظاهرم که متنفر است از ثبات...

امروز پنجم تیر ماه است،نمیدانم چرا پنجم تیرماه،چند سالی است که با یک سری کلید واژه برایم همراه شده است و هرساله چند کلید واژه اضافه می گردد و اما مابقی همانطور که بوده اند بر ذهنم جای خشکیده اند،کلید واژه های سال قبل زیاد بود،خیلی زیاد،اصلا" بد بود،"بد بود"!!! چه مفهوم نسبی است این "بد" بودن،یعنی چه بد بود؟نمی دانم!یعنی می دانم اما از آن بدهایی است که با تفسیرش شاید خوب شود و از خوب شدنش می ترسم، اما این من اینجا شاید باید کاری بکنم برای کلید واژه های سال قبلم،خوب میدانی که که چقدر آن روزها،آن تیر،آن چهارم و آن پنجم تا آن چندمش و بعد هم بیست و چندمش که پایانش بود چه گذشت بر من،اما گذشت،راضیم،به قول تیراژه گذراندیمش...

امروز پنجم تیر ماه است و من در اولین ساعات یا دقایق روز به دنیا آمدنم یعنی 00:40 دقیقه بامداد فروغ گشوده ام،چقدر خوب است سنت شکنی،چقدر خوش است روز تولدت آنگونه که می خواهی باشی،چقدر دوست داشتم امروز قولم یا عهدم را با او که بارها و بارها آنگونه مجدانه نهیم کرده بود از فروغ خوانی بشکنم،تولدی دیگر را ورق می زنم:

"همه ی هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم،آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی که مردی با آن خود رااز شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

(....)

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد

آرام،آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد"

امروز پنجم تیر است ومن خوب می توانم فردایم را پیش گویی کنم،فردایی که صبح از خواب بیدار می شوم وهر کاری تعطیل است و این مادر است که طبق معمول زودتر از دیگران  صورت خیس شسته ام  را می بوسد و با نشاطی لاینوصف تولدم را تبریک می گوید و مرا سخت در آغوشش می فشارد و با نشاطی ژرف از تمام وجودش فریاد می کشد که پسرم امروز بیست و چند ساله شده است و بعد از تاملی کوتاه (که خوب می دانم به چه می اندیشد) می پرسد که برای صبحانه  چه می خوری؟لیستی فراهم میکند و همیشه در نظر می گرد که چون دیروز فلان چیز را خورده ای امروز باید ...ولحظاتی بعد پدر با عینک مطالعه که در حال ورداشتن از چشمانش است از اتاقش بیرون می آید و با غروری سنگین در نگاه با صدای آرام و شمرده و با نگاهی به سمت آسمان که سقف کوتاهمان چون همیشه زندان نگاهش بوده است و با لبخندی خشک که خوب می دانم با تمام وجود کنترلش کرده است،تولدم را تبریک می گوید و چون سابق چندی بعد چند پندی می دهد و بعد به زندان اتاقش باز میگردد و بعد هم  نوبت تبریک خواهرانم و پیامهای پی در پی و زنگ دوستان و آشنایان که گویی اجباری است برایشان در تبریک گویی چنین روزی و بعد هم شبی که با دوستان در کافه ای یا رستوارانی و جایی می گذرد و این بازهم منم که به تنهاتر بودنم می اندیشم...

راستی:

چند روزی است دوباره ساز دستم می گیرم،اما دیشب نمیدانم چرا سازم کوک نشد، دیشب در بیداری خواب می دیدم،خواب شهناز را!!یادت است چقدر بداهه را دوست داشتم،اما این روزها فقط ردیف می نوازم،دیگر ابوعطا،عطای سابقش را برایم ندارد،بیات دیگر نه ترکش و نه اصفهانش برایم تداعی گر هیچ شوری نیست،سه گاه ،گاه گاهی مرا می خواند و اما این منم که  فقط دوست دارم این روزها شور دو برا ی تو بنوازم،دوست ندارم یاد بداهه بیفتم،آخر بداهه را با شهناز شناختم و شهناز را با رنجبر،یادم است اولین عکسی که در اتاقش،رنجبر را می گویم،به چشمم خورد شهناز بود،رنجبر عاشقانه شهناز را می پرستید،آن روزها نیز رنجبر تمام ذهن موسیقیایی من بود و شهناز نیز تمام هستی رنجبر،گویی هنرش را تماما" از او وام گرفته بود انگشت گذاریش نیز تماما"انگشتگذاری های شهناز بود...

بگذریم باز نوشته ام  بوی غمنامه به خود گرفت...

تولد!بیش از هر چیزی با یک  هراس برایم همراه است،هراسی که هرساله مرا سخت مشوش می سازد هراسی که بیدار شدنم را فردا صبح،خوب می دانم که تا ظهر به تاخییر می اندازد،فردا نمی خواهم چهره ی پدر را چروکیده تر از گذشته ببینم،نمی دانم چرا هر سال در این روز است که متوجه غمگین تر شدن چهره ی مادر و شکسته تر شدن چهره ی پدرمی شوم.

می دانی می ترسم از بیدار شدن در پنجم تیرماهی که ... می ترسم!

 

امروز پنجم تیر ماه است...

 

فایل صوتی این دست نوشت با صدای "خودم" در لینک ذیل قرار دارد

برای دریافت "کلیک نمایید"

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 1:34     

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392
تعطیل است

                       

می دانی!!!

یک وقت های باید روی یک تکه کاغذ بنویسی

"تعطیل است"

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت

باید به خودت استراحت بدهی...

دراز بکشی...

دست هایت را بگذاری پشت سرت

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خود بگویی:

" بگذار منتظر بمانند"

این روزها "مها10" اینگونه تعطیل است!!!

 


پی نوشت دارد این پست:

+چقدر بعد از این  مدت طولانی ننوشتن ،این نوشتن، آن هم اینگونه و از حسین پناهی  مرا مسرور کرد!!!!

+می دانی؟  فهمیدم هیچ چیز در حالت عادی قشنگ نیست،آن زمان زیبا می شود که آنگونه می شوی(مصداق می گردی)،مثل همین جمله حسین پناهی!!!!

+مدتی نیستم،یعنی نمی توانم باشم،این روزها چند صفحه باید بنویسم تا یک جمله شود،این روزها ننوشتنم بهتر است از هرگونه نوشتنم!

+از همه ی دوستانی که این روزها احوالاتم را جویا شدن و حقیقتا" برخی نگرانم بودند،حقیقتا" سپاسگزارم:

+در پاسخ به دوستان "حال من خوب است،اما تو باور نکن"

+همیشه از آرایه ی تضمین بدم می آمد وقتی به کارش می بردم نمی دانم چرا احساس می کردم از خود هیچ ندارم!!!!ولی این روزها فقط کلامم و قلمم شده است تضمین(گیومه بالا)

+چقدر از انتخاب کردن بدم می آید،تجربه هایم در انتخاب  هم بر این "بد آمدنمان" می افزاید،اما چه حاجت که این بار هم انتخاب میکنم آخر انتخابات نزدیک است...

+آری،چقدر "دموکراسی" را دوست داشتم،همانقدر که این روزها از آن بدم آمده است(مخاطب خاص)

+هنوز مصدری زیباتر از "تنهایی" نیافتم!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 16:30     

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
"نوروز" از دیدگاه معلم شهید دکتر علی شریعتی

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،‌جشن ملي را همه مي‌شناسند،نوروز هر ساله برپا مي‌شود و هر ساله از آن سخن مي‌رود. بسيار گفته‌اند و بسيار شنيده‌ايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نمي‌كنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملال‌آور است و بيهوده؛ “عقل” تكرار را نمي‌پسندد؛ اما “احساس” تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساخته‌اند؛ جامعه با تكرار نيرومند مي‌شود، احساس با تكرار جان مي‌گيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندركارند.
نوروز كه قرن‌هاي دراز است بر همة جشن‌هاي جهان فخر مي‌فروشد، از آن رو “هست” كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هيجانِ هر “آغاز”.
جشن‌هاي ديگران، غالباً انسان‌ها را از كارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغ‌ها و كشتزارها، در ميان اطاق‌ها و زير سقف‌ها و پشت درهاي بسته جمع مي‌كند: كافه‌ها، كاباره‌ها، زيرزمين‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها … در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گل‌هاي كاغذي، مقوايي، مومي، بوي كندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را مي‌گيرد و از زير سقف‌ها، درهاي بسته، فضاهاي خفه، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بيكرانة طبيعت مي‌كشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجانِ آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
“بوي باران، بوي پونه، بوي خاك،
شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاك” …
نوروز تجديد خاطرة بزرگي است: خاطرة خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال، اين فرزند فراموشكار كه،‌ سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته‌هاي پيچيدة خود، مادر خويش را از ياد مي‌برد، با يادآوري‌هاي وسوسه‌آميز نوروز، به دامن وي باز مي‌گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي‌گير: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمي‌يابد و مادر،‌ در كنار فرزند، چهره‌اش از شادي مي‌شكفد، اشك شوق مي‌بارد، فريادهاي شادي مي‌كشد؛ جوان مي‌شود، حيات دوباره مي‌گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي‌شود.
تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيده‌تر و سنگين‌تر مي‌گردد، نياز به بازگشت و بازشناخت طبيعت را در انسان،حياتي‌تر مي‌كند و بدينگونه است كه نوروز، برخلاف سنت‌ها كه پير مي‌شوند و فرسوده و گاه بيهوده، رو به توانايي مي‌رود و در هر حال، آينده‌اي جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومي است كه جنگ ديرينه‌اي را كه از روزگار لائوتزو و كنفسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي مي‌كشاند.
نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست، نياز ضروري جامعه، خوراك حياتي يك ملت نيز هست. دنيايي كه بر تغيير و تحول، گسيختن و زايل شدن، درهم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار،‌ تنها تغيير است و ناپايداري؛ چه چيز مي‌تواند ملتي را، جامعه‌اي را، در برابر عرابة بي‌رحم زمان – كه بر همه چيز مي‌گذرد و له مي‌كند و مي‌رود، هر پايه‌اي را مي‌شكند و شيرازه‌اي را ميگسلد- از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نمي‌گيرد؛ ملت، مجموعة پيوستة نسل‌هاي متوالي بسيار است، اما زمان، اين تيغ بي‌رحم، پيوند نسل‌ها را قطع مي‌كند؛ ميان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناك تاريخ حفر شده است؛ قرن‌هاي تهي ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين درة هولناك گذر مي‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هايمان آشنا مي‌سازند. در چهرة مقدس اين سنت‌ها است كه ما حضور آنان را در زمان خويش، كنار خويش و در “خودِ خويش”، احساس مي‌كنيم؛ حضور خود را در ميان آنان مي‌بينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنت‌ها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا مي‌داريم، گويي خود را در همة‌ نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا مي‌كرده‌اند، حاضر مي‌يابيم و در اين حال، صحنه‌هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي‌خورد، رژه مي‌رود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌داشته است، اين انديشه‌هاي پرهيجان را در مغزمان بيدار مي‌كند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهرة اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعله‌هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي‌كشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت‌زدة ما نوروز را جدي‌تر و با ايمان بيشتري برپا مي‌كردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارة جيحون سرخ رنگ،‌ خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي‌كرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكده‌هاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن مي‌گرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي‌دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفة جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانه‌ها و آوارگي سپاهيان مي‌گفت و مردم را مي‌گرياند و سپس، چنگ خويش را برمي‌گرفت و مي‌گفت: “اباتيمار، اندكي شادي بايد”! نوروز در اين سال‌ها و در همة سال‌هاي همانندش، شادي‌يي اينچنين بوده است، عياشي و “بي‌خودي” نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانة پيوند با گذشته‌اي كه زمان و حوادث ويران‌كنندة زمان همواره در گسستن آن مي‌كوشيده‌ است.
نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان، همه نوروز را عزيز شمرده‌اند و با زبان خويش، از آن سخن گفته‌اند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفته‌اند: “نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام داده‌اند و ششمين روز را مقدس شمرده‌اند”.
چه افسانة زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كس احساس نمي‌كند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزه‌ها روييدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن، يعني نوروز.
بي‌شك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگ‌هاي قوميت را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد، نوروز را جلاي بيشتري داد، شيرازه بست و آن را، با پشتوانه‌اي استوار، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت؛ سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه‌اي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفويه، رسما يك شعار شيعي گرديد،‌ مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژة خويش. آنچنان كه يكسال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- اين پيري كه غبار قرن‌هاي بسيار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكده‌هاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي‌كرده‌اند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان مي‌بخشند و در همة اين چهره‌هاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني- زيسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم‌تر از همه، پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منار‌ها بند بندش را از هم مي‌گسسته است و نيز پيمان‌يگانگي بستن ميان همة دل‌هاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانة دوران‌ها در ميانه‌شان حائل مي‌گشته و درة عميق فراموشي ميانشان جدايي مي‌افكنده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برمي‌افروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ‌زدة قرون تهي مي‌گذريم و در همة نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا مي‌شده است، با همة زنان و مرداني كه خون آنان در رگ‌هايمان مي‌دود و روح آنان در دلهايمان مي‌زند شركت مي‌كنيم و بدينگونه، “بودن خويش” را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسيختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود مي‌بخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، “خالي از خويش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصيت” اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همة نسل‌هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و “امانت عشق” را از آنان به وديعه مي‌گيريم كه “هرگز نميريم” و “دوام راستين” خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پاية “اصالت” خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، “بر صحيفة عالم ثبت” كنيم.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 18:3     

چهارشنبه هجدهم بهمن 1391
فأین تذهبون

 

مقام معظم رهبری در دیدار با دانش آموزان و دانشجویان(۱۰/۸/۹۱):

 

"مسئولان بويژه سران سه قوه بايد با وظيفه شناسي و درك شرايط حساس كنوني، از هرگونه كشاندن اختلافها به ميان مردم خودداري كنند و بدانند از امروز تا روز انتخابات، هر كسي كه بخواهد از احساسات مردم در جهت اختلافات استفاده كند، قطعاً به كشور خيانت كرده است"

 

مجلس/دولت:

 

فأین تذهبون؟؟؟!!!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:0     

جمعه دهم آذر 1391
کوچک جنگلی با نگاهی متفاوت

Magic forest | trees, winter, snow, pathway

                                                  بسم الله الرحمن الرحیم

بازهم آذر از راه رسید و یاد و خاطره میرزا را در جانمان برانگیخت،بازهم آذر،بازهم میرزا و بازهم این تکرار و تکرار،روزها می گذرد و عمر زودتر از این زودها به پایان می رسد و نفس هر روز سخت تر از دیروزی که گذشت از گرمگاه سینه خارج می گردد،اما این خاطره است که بر خاطره افزوده می گردد،شاید این انبار شدن خاطره هاست که فضای سینه را ضیق کرده است و توان  آسوده نفس کشیدن را از ما ربوده است،خاظره هایی که مکرر تکرار می شود تا شاید از فرط تکرار به عادات برسد و فراموش گردد و یا مسیر جاودانه ماندن را بیابد،اما چه حاصل که در هر دو وجه برای ما جز بیهودگی و بی حاصلی بر جای نخواهد گذاشت...!

باشد که امسال نگاهی متفاوت داشته باشیم به جریان زندگی میرزا،در سالی که شهادت میرزای خسته ی مان مصادف شده است با محرم حسینی و اکنون ما پس از شهادت حسین (ع) در سوگ او نشسته ایم،نه برای یک سال نه،بلکه برای همیشه ی تاریخ و حقیقت شهادت آن بزرگوار را در هویت واقعه ی کربلا گم کرده ایم،بیاید برای یکبار هم که شده حقیقت جریان جنگلی را قربانی صرف هویت آن نسازیم و در پگاه یازده آذر و تکرار و تعظیم و بزرگداشت از میرزا،از او بعنوان یک الگو یاد کنیم،و اینگونه بنگریم که میرزا می تواند برای ما یک اسوه باشد و زندگی او و مرگش دردی از دردهایمان را درمان گوید،اگرچنین است از مشی او و راه و روش او بهره بگیریم وگرنه رهایش کنیم تا در غربت خویش در یخبندان زندگی با همه چیزش حتی سر خود وداع کن و بیش از این او را نیازاریم و از او ابزار نسازیم و با نام او و یاد او بنفع خویش پرچم و علم برپا نکنیم،که این حقیقتا" ظلم بزرگی است،چرا که اینچنین است که رادمردان،آلوده ی فریبکاریهای ما شوند و فرصت ماندن برای همه ی تاریخ و همه عصر ها و نسلها از آنان گرفته خواهد شد،چرا که سرزمین من ونسل من به شدت به چنین مردانی نیازمند است،وچنین مردانی هستند که می توانند  در روزگار عسرت و در روزهای سخت دفاع از وطن و دین به یاری ما بیایند،اگر که ما آنان را دست بشناسیم،و چهره ی واقعی آنان را آنگونه که بودند به جامعه بشناسانیم قطعا" و بدون شک الگوی خوبی برای آینده ی کشور خواهند بود و راه درست زندگی کردن و آزادگی را نشان خواهند داد،چنانکه وقتی علی (ع) دید جامعه فقط به تکریم پیامبر بسنده کرده است و تنها خود را امت محمد (ص) می داند بر آنان فریاد برآورد که مگر نه اینکه محمد(ص) اسوه حسنه است پس از او پیروی کنید و در جای جای خطبه های خویش،چگونه زیستن پیامبر را به یاد آنان آورد،برای نمونه در فرازی از خطبه ی ۱۵۹ می فرماید:"پیروی کردن از رفتار رسول خدا(ص) برای شما کافی است...او بر روی زیمن طعام می خورد،مانند بردگان می نشیند،و به دست خود پارگی کفش را می دوزد و جامه خود را وصله می کند و بر خر برهنه سوار می شود و بر پشت خویش کس دیگری را سوار می کند،روزی بر در خانه اش پرده ای با نقش زیبا آویختند،حضرت فرمود این پرده را از نظرم پنهان کنید چرا که وقتی به آن چشم می اندازم،دنیا و آرایشهای آن را به یادم می آورد"(ترجمه:فیض الاسلام)

براستی که اگر این بزرگواران الگو و اسوه برای زندگی ما نباشند چه بهره ای دارد که از آنان یاد کنیم،اگر شهادت حسین(ع)،درس آزادگی و جوانمردی و دینداری به ما نیاموزد چرا این همه بر سر و سینه بزنیم،اگر  رهبران ملی و دینی،برای ما سرمشق نباشند و از آنان الگو نگیریم چه بهره ای خواهند داشت،پس بیاییم فرصت بزرگداشت کوچک جنگلی را پاس بداریم و امسال بر خلاف سالهای گذشته تنها به تجلیل از او بسنده نکنیم،بیایم ابتدا بیاندیشیم میرزا با چه آرمانی زیست و برای چه آرمانی شهید شد،میرزا در کجای تاریخ کشورمان ایستاده است و به چه تحولی دامن زده است و اگر امروز میرزا حیات داشت و در میان ما می زیست چه می کرد و چه می گفت،اگر میرزا رئیس جمهور یا وزیر یا استاندار یا فرماندار یا معلم یا روحانی یا کارمند یا کارگر و یا بازاری و کشاورز و دانشجو و... بود با مسائل و جریانات جامعه چگونه بر خورد می نمود،آیا آن کوچک جنگلی بزرگ بی تفاوت از کنار همه ی مسائل می گذشت و یا تنها با چند وعده و وعید و یا صرفا" چند مصاحبه ی رسانه ای و شاید هم کمی انتقاد مسائل را توجیه می نمود و یا شاید چون من عافیت طلبی پیشه می کرد،آیا انسانهای بزرگ در غوغای سخت تصمیم گیری برای سرنوشت کشور به همین اندازه که من و شما به آن اکتفا کرده ایم،بسنده می کنند!!

پس بیاییم برای یکبار  که شده برای بزرگداشت میرزا و شادی روح او چون او بیندیشیم و درک عزیزانه ای از مسئوایت داشته باشم و چون او نیکو زندگی کنیم تا قادر متعال نیک مردن را نصیبمان کند.

          

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 14:2     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندهاي روزانه
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات